من هم مثل همه آدم ها هستم
دنیا را به همان صورتی میبینم که دوست دارم باشد،
نه به آن صورت که هست.
هر کتابی یه پایانی داره.
درازترین کوچه ها یه جایی به بن بست می خورن
و فراز و نشیب ها هم خطم می شن به یه جای صاف و تخت.
خورشید هم با همه ی بزرگیش میره و تو دل دریا گم میشه.
راه سختیه! مگه نه....!!!!!
آن رفیقی که دم از عشق و رفاقت می زد٫ نیست جز رقیب تو
آسوده باش٫ تک و تنها سر کن...
که بهترین لحظات زندگیت٫لحظات تنهاییست
اما هرگز در عکس هایمان شبیه به زندگی نیستیم..!!
وبه پرواز کبوتراز ذهن
واژه ای در قفس است...
(سهراب)
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون افتاب
می درخشد بر رخ فردای من
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک مست نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
افسوس!
او نمی دانست درسینه ام به جای دل تخته سنگی سیاه است.
برای عزیزم می نویسم....
ازکجاآغازکنم
بیان قصه ای را که گویای عظمت شکوه یک عشق باشد.
قصه ی عشقی شیرین که از دریا کهنسال تر است.حقیقتی ساده٫ازعشقی که او برایم به ارمغان آورد
ازکجاآغازکنم ...
اوهمانند بارانی تابستانی که زمین رابه سطح ی درخشان مبدل میسازد٫ به دنیای خالی من راه پیدا کرد و زندگیم را درخشان ساخت
او قلب مرا لبریز می کند٫او دل مرا با احساسی خاص لبریز می کند
آنگونه که هر کجا بروم هرگز تنها نخواهم
بودراستی....
با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد؟
راستی...
این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت؟
آیا می توان عمر عشق را بر مبنای روز و ساعت سنجید؟؟!!...
اکنون جوابی ندارم
اما همانقدر می دانم
که به او نیاز دارم
او قلب مرا لبریز می کند٫او دل مرا با احساسی خاص لبریز میکند
سلام به دوستان و بازدید کنندگان عزیز
امیدوارم که از دیدن وبلاگ من و باباییم لذت ببرین و طوری نباشه که
دیگه برین و پشت سرتون و هم نگاه نکنین.
من منتظر نظرات شما عزیزان هستم تا بتونم با کمک شما ها
محیط دلخواهی و براتون فراهم کنم...
منتظر نظراتتون هستم


