تبليغاتX
یه نی نی تنهای تنها
ماهی :
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
اینگونه گرم و سرخ ...
احساس می کنم در بد ترین دقایق شام مرگزاری
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
ناگهان می روید از زمین ....
آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز در برکه های اینه لغزیده تو به تو !
ن آبگیر صافیم ، اینک !
به سحر عشق ، از برکه های اینه راهی به من بجو ! ....
من فکر می کنم
هرگز نبوده دست من
این سان بزرگ و شاد ،
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب
سرودی کشد
نفس ....،
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای میزند جرس ....
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بود ، چون خزه به هم .
من بانگ بر کشیدم از آستان یاس :
" آه ای یقین یافته ، بازت نی نهم !. "
+ حک شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:23 به قلم نیوشا |


با توجه به استقبال و علاقه دوستای خوبم به اشعار استاد شاملو ، تصمیم گرفتم این پستم هم اختصاص به کی از شعرای ایشون بدم.
امیدوارم که خوشتون بیاد.
راستی دوستای گلم حتی اگه ۱ کلمه هم باشه اشال نداره اما خاهشاْ اگه یه پستی رو میخونن نظر هم بدین. دوست کوچیک شما :"نونو خانوم"

+ حک شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:35 به قلم نیوشا |


....
آن که دانست ، زبانبست
وآنکه می گفت ندانست ..... چه غم آلوده شبی بود
وآن مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت ، و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ ....
که یک دم به خیالش گذرد ، که فرود آید شب را ، گویی همه رویای تبی بود ....
چه غم آلوده شبی بود ....

+ حک شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:48 به قلم نیوشا |


.... در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقد، در هر نقد چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است...
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است...
از اینان چند کس در خلوت کی روز باران ریز، بر راه رباخواری نشستند ، کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جستند ، کسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند...
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم ، من اما راه بر مرد رباخواری نبستم ، من اما نیمه شب ز بامی بر سر بامی نجستم ...
در اینجا ۴زندان است

به هر زندان دوچندان نقد ، در هر نقد چندین حجره ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند ، در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد ...
من اما در زنان چیزی نمی یابم در آن همزاد را روزی نیابم ، ناگهان خاموش ...
من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرو آهنگ صبور این علف های بیابانی ، که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند ، تا چیزی ندارم گوش ...
مرا گر خود نبود این بند ، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان می گذشتم از فراز خاک پست ...
جرم این است ....   جرم این است .....

 

+ حک شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:47 به قلم نیوشا |


نمي نويسم .....
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!
حرف نمي زنم ....
چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!
نگاهت نمي کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!
صدايت نمي زنم .....
زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!
فقط مي خندم ......
چون تو در هر صورت به من مي گويي  ديوانه .....
+ حک شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:22 به قلم نیوشا |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ حک شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:11 به قلم نیوشا |


هیچ گاه عشق به همدم را
پاینده مپندار و از روزی که دل
می بندی این نیرو را نیز در خویش
بیافرین که اگر تنهایت گذاشت
نشکنی و اگر شکستی باز هم
نامید نشو چرا که آرام جان
دیگری در راه است 

"  ارد بزرگ "

+ حک شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:44 به قلم نیوشا |


كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:
. بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن
. هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن
. حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
+ حک شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:42 به قلم نیوشا |


بادبادک بالا رفت !

قرقره از غصه لاغر شد.......

+ حک شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:22 به قلم نیوشا |


تمام بلوزم را می شکافم،
که بادبادکم،
تا شهر تو برسد......
+ حک شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:29 به قلم نیوشا |


آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون
نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره .

" ویکتور هوگو "               

+ حک شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:38 به قلم نیوشا |


راه چنان بسته که پرواز نگاه ، در همین یک قدمی می ماند
کور سوئی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد ، که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست ، رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست ، ارغوانم تنهاست ، ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود ، هر دم از دیده فرو می ریزد......
+ حک شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:35 به قلم نیوشا |