آه...!
ای بی بی های تکیده ی شعر،
ای کودکان گم شده ی حرف....
چله نشین کدام بهت مادرزاد شده اید که دیگر کنایه های عریان را به معصومانه گی کاغذهای سپید من هدیه نمی کنید ؟
من از بریده بریده ی صدای خود بریده ام،
در این جنایت سکوت چرا اشاره های چشم مرا نگاه نکردید که رو به وارونگی می دوید؟
در این جنایت سکوت چرا به گریه های ناشناس من پناه ندادید؟
در این جنایت سکوت چرا سفالهای شکسته ی گونه ام را به بوسه بند نزدید؟
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
كه مزد گور كن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
جستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افكندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشاحاشا كه هرگز از مرگ هراسیده باشم
" شاملو "
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری
تو بهاری..... نه ...... بهاران از توست !
از تو میگیرد وام ..... این همه زیبایی ......!
" حمید مصدق "


