تبليغاتX
یه نی نی تنهای تنها
یادم باشد حرفی نزنم، که به کسی بر بخورد،
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،
راهی نروم که بی راهه باشد،
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را،
یادم باشد که روز و روزگار خوش است،
همه چیز رو به راه هست و خوب،
تنها .....
تنها دل ما دل نیست.
+ حک شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:57 به قلم نیوشا |


من امشب سکوت دلم را شکستم
سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم،
به عشقت شکوه قسم را شکستم....
+ حک شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:31 به قلم نیوشا |


آه...!
ای بی بی های تکیده ی شعر،
ای کودکان گم شده ی حرف....
چله نشین کدام بهت مادرزاد شده اید که دیگر کنایه های عریان را به معصومانه گی کاغذهای سپید من هدیه نمی کنید ؟
من از بریده بریده ی صدای خود بریده ام،
در این جنایت سکوت چرا اشاره های چشم مرا نگاه نکردید که رو به وارونگی می دوید؟
در این جنایت سکوت چرا به گریه های ناشناس من پناه ندادید؟
در این جنایت سکوت چرا سفالهای شکسته ی گونه ام را به بوسه بند نزدید؟

+ حک شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:36 به قلم نیوشا |


نمي نويسم .....
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!
حرف نمي زنم ....
چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!
نگاهت نمي کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!
صدايت نمي زنم .....
زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!
فقط مي خندم ......
چون تو در هر صورت به من مي گويي  ديوانه .....
+ حک شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:22 به قلم نیوشا |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ حک شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 17:11 به قلم نیوشا |


هیچ گاه عشق به همدم را
پاینده مپندار و از روزی که دل
می بندی این نیرو را نیز در خویش
بیافرین که اگر تنهایت گذاشت
نشکنی و اگر شکستی باز هم
نامید نشو چرا که آرام جان
دیگری در راه است 

"  ارد بزرگ "

+ حک شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:44 به قلم نیوشا |


بادبادک بالا رفت !

قرقره از غصه لاغر شد.......

+ حک شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:22 به قلم نیوشا |


راه چنان بسته که پرواز نگاه ، در همین یک قدمی می ماند
کور سوئی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد ، که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست ، رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست ، ارغوانم تنهاست ، ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود ، هر دم از دیده فرو می ریزد......
+ حک شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:35 به قلم نیوشا |


دردی به جان رسید که آرام جان برفت

وز هر که بود در جهان تاب و توان برفت

+ حک شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:36 به قلم نیوشا |


براي عزيزم مينويسم...

مي نويسم ، نيازي مرا وادار به نوشتن كرده است .... مرا گمشده قرنها سكوت و خاموشي مگردان. مرا به لحظات پر غرور و خاكستريت دعوت كن كه من به انتظار آن نگاه پر عطش خاموشت هستم...

مرا به ديار آشنايي‌ ، آنجا كه سكوت تنها راز خاموشيمان است فرا بخوان.

مرا درياب كه باقيمانده اين وجود محتاج بودنت است. روحم را چون آيينه غبار گرفته روزگارت ندان كه من پرغم تر از هر لحظه‌ي بودن گشته‌ام .

مرا با عمق درياي چشمانت ..... با سبزي نگاهت و با پاكي افسانه‌ي قلبت غريبه نگردان....

من در چنگ بادهاي ناملايم برزخ بي تو بودن لحظه‌اي با نابودي فاصله دارم....

اين لحظه متعلق به توست .... كه اگر آن را نربايي تا هميشه .....

تنها خواهم ماند.....

+ حک شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:36 به قلم نیوشا |


خدایا هر که با من آشنا شد                       دو روزی دیر و زود از من جدا شد

نمی دانم از اول بی وفا بود                      و یا نازش کشیدم بی وفا شد

+ حک شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:49 به قلم نیوشا |


زندگي دشت غم است ، چه توان كرد در اين دشت غريب

غم و شادي با هم است

اشك من مي‌گويد : عمر ما آه و دم است

غم من كشت مرا

اي خدا لحظه‌ي شادي چه كم است.......

+ حک شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:37 به قلم نیوشا |


عزيزم مايل بودم روزي که ميميرم قلبم را از سينه ام بيرون بياوري و ببيني روي آن نوشته گل قشنگم اميد زندگيم محبوب زيباي من دوستت دارم به حد پرستش و براي هميشه..........
+ حک شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:21 به قلم نیوشا |


زندگی سخت است با عشق....

بی عشق سختترش نکنید...

+ حک شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:58 به قلم نیوشا |


بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود . اهل زمین نبود. نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود

+ حک شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:16 به قلم نیوشا |


یکی بود یکی نبود
اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم
یکی داشت یکی نداشت
اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم
یکی گفت یکی نگفت
اون که گفت تو بودی اون که جز تو به کسی دوستت دارم نگفت من بودم
یکی رفت یکی نرفت
اون که رفت تو بودی اون که مهر تو هیچ وقت از دلش نرفت من بودم
+ حک شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:24 به قلم نیوشا |


 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌Ba azbone bi zaboni goftam ey kash ke bemoni ....Behet eltemas kardam age to bekha mitoni............To ke harfamo shenidi.......To ke in ashkamo didi....Akhe maaaaaaaaaan be to che kardaaaaaam........... Ke az eshghe man bordiiiiiiiiiiiiiii

+ حک شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:17 به قلم نیوشا |


 چقدر سخته...

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده زول بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوسش داری

 چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوارغرورش همه ی وجودت له شده

 چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونتوخیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری...

+ حک شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:13 به قلم نیوشا |


خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره...!
+ حک شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:11 به قلم نیوشا |


براي هزارمين بار پرسيد:

تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟

من هم براي هزارمين بار به دروغ گفتم : نه! هيچوقت...

تا مبادا دلش بشكند

+ حک شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:10 به قلم نیوشا |


 سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده
+ حک شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:6 به قلم نیوشا |


هرگز هيچ حسرتي در دنيا اين چنين يک جا جمع نمي شود که در اين سه واژه کوتاه :

 او ـ دوستم ـ ندارد

+ حک شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:1 به قلم نیوشا |


بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

+ حک شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:29 به قلم نیوشا |


خداحافظ عزیز قصه هایم  خداحافظ دلیل غصه هایم

خداحافظ همه بهانه ی من  خداحافظ سقف کاشانه ی من

 نمی دونم تو از من دلگیری  نمی دونم انتقامت رامی گیری

 و حالا تویک شقایق  ومی دونم  که مثال عاشق

  مراببخش ای تنها شقایق  دعایم کن درهر وقت و دقایق

 تنها یاد توست که  می ماند

+ حک شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:57 به قلم نیوشا |


سلام ای غروب غریبانه دل    سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی     خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خدا حافظ ای شعر شب های روشن    خدا حافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبیه روشن عشق     خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

خدا حافظ ای همنشین همیشه    خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من    تو رامی سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب    تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته     تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد     به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگرچشمه ی واژه از غم نخشکد     اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من     خدا حافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم     خداحاظ ای نوبهار همیشه

+ حک شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 22:12 به قلم نیوشا |


هيچ کس اشکي براي ما نريخت / هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست / حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم / گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت / يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زياران چشم ياري داشتيم *** خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ حک شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:40 به قلم نیوشا |


روزگار عجیبی است؟

آن رفیقی که دم از عشق و رفاقت می زد٫ نیست جز رقیب تو

آسوده باش٫ تک و تنها سر کن...

که بهترین لحظات زندگیت٫لحظات تنهاییست

+ حک شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:2 به قلم نیوشا |


واژه ی صبر را با چشمان او می شد معنی کرد٫چشمان آهو صفتی که غریبانه اشک می ریخت و معصومانه التماس می کرد تا پناهش دهم.

افسوس!

او نمی دانست درسینه ام به جای دل تخته سنگی سیاه است.

+ حک شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 15:37 به قلم نیوشا |