جمله رودها به دریا جاری می شود اما دریا پر نمی گردد ....
همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی شود و گوش از شنیدن سرشار.
آن چه بوده است همان است که خواهد بود، و آن چه شده است همان است که خواهد شد،و زیر آفتاب هیچ چیز تازه ای نیست .
" کتاب جامعه "
آنگاه المیترا به سخن آمد و گفت:حال میخواهیم از مرگ بپرسیم.
پیامبر گفت:
شما میخواهید از راز مرگ سر در آورید.
اما این راز را چگونه پیدا میکنید،مگر آنکه او را در دل زندگی بجویید؟
اگر به راستی میخواهید روح مرگ راببینید ،دروازه ی دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی ومرگ یک چیزند ،چنان که رودخانه و دریا هم یک یک چیزند.
دانش خاموش شما از هستی آن سوتر در ژرفای امیدها وآرزوهاتان خوابیده است.
وهمانگونه که دانه در زیر برف خواب میبیند،دل شما در رویای بهار سیر میکند.
به رویاها اعتماد کنید،زیرا که دروازه ی ابدیت در آن نهفته است.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانی ست که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی بر شانه اش بگذارد.
آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از این که نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت؟
و با این همه آیا او از لرزش خود آگاه نیست؟
زیرا که مردن چیست،مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟
ونفس نکشیدن چیست،مگر آزاد کردن نفس از جزر و مد بی قرار،چنان که بالا برود و بگسترد وبی هیچ مانعی خدا را بجوید؟
فقط آنگاه که از چشمه ی سکوت بنوشید به راستی میتوانید سرود بخوانید.
وآنگاه که به قله ی کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز میکنید.
وروزی که زمین اندام های شما را فرا میخواند،آنگاه است که به راستی به رقص میآیید.
و خاک
خاک پذیرنده ی
اشارتی است به آرامش ....
بنده معتقد و چاکر دولت خواهم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
بعد سعی کنید آن را به شکلی در آورد
که دلتان می خواهد اشد...
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است
كه مزد گور كن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
جستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افكندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشاحاشا كه هرگز از مرگ هراسیده باشم
" شاملو "
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری
تو بهاری..... نه ...... بهاران از توست !
از تو میگیرد وام ..... این همه زیبایی ......!
" حمید مصدق "
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
اینگونه گرم و سرخ ...
احساس می کنم در بد ترین دقایق شام مرگزاری
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
ناگهان می روید از زمین ....
آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز در برکه های اینه لغزیده تو به تو !
ن آبگیر صافیم ، اینک !
به سحر عشق ، از برکه های اینه راهی به من بجو ! ....
من فکر می کنم
هرگز نبوده دست من
این سان بزرگ و شاد ،
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب
سرودی کشد
نفس ....،
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای میزند جرس ....
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بود ، چون خزه به هم .
من بانگ بر کشیدم از آستان یاس :
" آه ای یقین یافته ، بازت نی نهم !. "
....
آن که دانست ، زبانبست
وآنکه می گفت ندانست ..... چه غم آلوده شبی بود
وآن مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت ، و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ ....
که یک دم به خیالش گذرد ، که فرود آید شب را ، گویی همه رویای تبی بود ....
چه غم آلوده شبی بود ....
.... در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقد، در هر نقد چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است...
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است...
از اینان چند کس در خلوت کی روز باران ریز، بر راه رباخواری نشستند ، کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جستند ، کسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند...
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم ، من اما راه بر مرد رباخواری نبستم ، من اما نیمه شب ز بامی بر سر بامی نجستم ...
در اینجا ۴زندان است
به هر زندان دوچندان نقد ، در هر نقد چندین حجره ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند ، در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد ...
من اما در زنان چیزی نمی یابم در آن همزاد را روزی نیابم ، ناگهان خاموش ...
من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرو آهنگ صبور این علف های بیابانی ، که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند ، تا چیزی ندارم گوش ...
مرا گر خود نبود این بند ، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان می گذشتم از فراز خاک پست ...
جرم این است .... جرم این است .....
برای هر هدفی به اندازه اهمیتش تلاش کن.
زیرا اگر بتوانی به همان اندازه تلاش نمایی ای ، این بدین معنی است که آن را خواهی یافت.
موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش دارند....
خسرو شكيبايي ، بازيگر توانمند سينما، تئاتر و تلويزيون صبح جمعه ساعت نه مورخ 28 تير ۸۷ در سن 64 سالگي به علت نارسايي كبد در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت . " روح آن مرحوم شاد و قرین رحمت باد"
بیایید برای شادی روح این هنرمند بزرگ فاتحه ای بخوانيم.
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوغ دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه هحو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
تو به من گفتی :"از این عشق حذر کن"
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از شهر تو هرگز نتوانم . نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرمیدم.نگسستم
با تو گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم.نتوانم
سفر از شهر تو هرگز نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ حق ناله تلخی زد و بگریخت
ماه بر عشق تو خندید
اشک در چشم تو لرزید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
رفت در ظلمت شب
آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی هرگز از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
پروردگارا
به من آرامش ده . تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم.
دلیری ده . تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم.
بینش ده . تا تفاوت این دو را بدانم.
مرا فهم ده . تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
جبران خلیل جبران
چارلي چاپلين : خوشبختي يعني فاصله ي يه بدبختي تا بدبختيه ديگه...
آندره ژید : به نظر من ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبایی لذت ببریم و در صدد نباشیم آن را دوست بداریم .
مارتین والش : وقتی در دیگران خوبی بجویید.بهترینها را در خودتان خواهید یافت....
ورنون لاو : تجربه معلم سخت گيري است. چرا كه نخست امتحان برگزار مي كند و سپس درسهاي لازم را به انسان مي دهد....
ائو پاسكاليا : اگر حقيقتاً ما كسي را دوست مي داريم ، بايد در بعضي شرايط بخاطر او و شرايطش از پاره اي از خواسته هاي خود بگذريم.
مارگوت بيگل : انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود، انديشه مكن كه از كشيدن بار ديگران ناتواني
ويليام شكسپير : تنها كساني كه ما را ميرنجانند ، عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ايم از ما نرنجند.
دلم از نرگس بيمار تو بيمارتر است چاره كن درد كسى كز همه ناچارتر است
من بدين طالع برگشته چه خواهم کردن كه ز مژگان سياه تو نگون سارتر است
گر تواش وعده ديدار ندادى امشب پس چرا ديده من از همه بيدارتر است؟
هر گرفتار كه در بند تو مي نالد زار مى برد حسرت صيدى كه گرفتارتر است
عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نكنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم گرچه در خود شكستيم صدايي نكنيم...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم....
زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پزمردن نیست زندگی رفتن و راهی شدن است...
وبه پرواز کبوتراز ذهن
واژه ای در قفس است...
(سهراب)
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک مست نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند


