تبليغاتX
یه نی نی تنهای تنها - جبران خلیل جبران

آنگاه المیترا به سخن آمد و گفت:حال میخواهیم از مرگ بپرسیم.
پیامبر گفت:
شما میخواهید از راز مرگ سر در آورید.
اما این راز را چگونه پیدا میکنید،مگر آنکه او را در دل زندگی بجویید؟
اگر به راستی میخواهید روح مرگ راببینید ،دروازه ی دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی ومرگ یک چیزند ،چنان که رودخانه و دریا هم یک یک چیزند.
دانش خاموش شما از هستی آن سوتر در ژرفای امیدها وآرزوهاتان خوابیده است.
وهمانگونه که دانه در زیر برف خواب میبیند،دل شما در رویای بهار سیر میکند.
به رویاها اعتماد کنید،زیرا که دروازه ی ابدیت در آن نهفته است.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانی ست که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی بر شانه اش بگذارد.
آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از این که نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت؟
و با این همه آیا او از لرزش خود آگاه نیست؟
زیرا که مردن چیست،مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟
ونفس نکشیدن چیست،مگر آزاد کردن نفس از جزر و مد بی قرار،چنان که بالا برود و بگسترد وبی هیچ مانعی خدا را بجوید؟
فقط آنگاه که از چشمه ی سکوت بنوشید به راستی میتوانید سرود بخوانید.
وآنگاه که به قله ی کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز میکنید.
وروزی که زمین اندام های شما را فرا میخواند،آنگاه است که به راستی به رقص میآیید.

+ حک شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:33 به قلم نیوشا |